سوز نیو اشک قلم
مرداب از رود پرسید تو چرا زلالی... رود گفت من گذشتم .. تو نیز بگذر...
درباره وبلاگ


هرکجامحرم شدی چشم از خیانت بازدارکه محرم تا مجرم یک نقطه فاصله دارد

پيوندها
ابزار وبلاگ
خرید لایسنس نود32
آهنگ
سر دنده ال ای دی led
ردیاب مخفی خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان غزال دشت هات ای وطنم ایران و آدرس babandam.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.










نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 52
بازدید دیروز : 17
بازدید هفته : 78
بازدید ماه : 78
بازدید کل : 93686
تعداد مطالب : 155
تعداد نظرات : 9
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


نويسندگان
ح صالحی ک

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
شنبه 20 تير 1394برچسب:, :: 23:11 :: نويسنده : ح صالحی ک

               sadly face1 5 داستان غم انگیز     

شاهی بود که برای سرگرمی خود یک بازی ساخت....!

که دونفر باهم بر روی یک ترازو می رفتند..

و فرد سبکتر را می کشت..

من و یارم هم باهم افتادیم..

برای اینکه یارم زنده بماند..

 

ده  روز غذا نخوردم..

 در روز مسابقه خود را سبکتر گرفتم...

غافل از اینکه یارم..

به پای خود وزنه بسته بود...!!!!!!!!!

 
جمعه 12 تير 1394برچسب:, :: 20:32 :: نويسنده : ح صالحی ک

کودکی گل فروش با صدای عاجزانه التماسم کرد ، گل بخر....

گفتم : برای کی ؟ گفت : برا ی هدیه دادن به عشقت .....

گفتم : اگه عشقم به عشقش هدیه داد چی ؟

لحظه ایی سکوت کرد و گفت : گل هایم فروشی نیست.....

  • گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که..... 

سکوت میکند تا تو بارها بگویی..... 

،،،،،،،خدای من،،
 
جمعه 12 تير 1394برچسب:, :: 20:27 :: نويسنده : ح صالحی ک
  • وقتياگه تونستی تشخیص بده (sheitanat) )  (soot) "سكوت" تمام وجودم را فرا مي گيرد...
    اطرافيان فكر ميكنن كه چه مغرورم...
    اما...
    افسوس كه راز اين سكوتم را كسي نمي داند...
 
جمعه 12 تير 1394برچسب:, :: 19:46 :: نويسنده : ح صالحی ک

جدیداً اسم خیانت شده یه اشتباه …

 

که باید ببخشی و فراموش کنی وگرنه محکوم میشی به کینه ای بودن!

http://up.ncee2013.ir/view/172182/6497452881.gif

 
جمعه 12 تير 1394برچسب:, :: 19:43 :: نويسنده : ح صالحی ک

 

بیچاره گل فروش

تنها کسی است که وقتی با گل وارد خانه می شود

همه غمگین می شوند

 
جمعه 12 تير 1394برچسب:, :: 19:27 :: نويسنده : ح صالحی ک
زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد .
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .
گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
 
دوم مستی دیدم که ...
افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
 
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟
کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
 
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد .
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم و چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست ، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

 

تصاویر زیبا

 
جمعه 12 تير 1394برچسب:, :: 19:7 :: نويسنده : ح صالحی ک

دفترچه مشق دخترک فقیر

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد... بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...  اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه... اونوقت...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم...

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد

 

تصاویر زیبا

 
جمعه 12 تير 1394برچسب:, :: 18:21 :: نويسنده : ح صالحی ک

چرا ما همیشه زود قضاوت میکنیم !

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند. مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟ وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید… که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟ مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم. وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی … وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید … وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم!؟

 

تصاویر زیبا

 
جمعه 12 تير 1394برچسب:, :: 1:21 :: نويسنده : ح صالحی ک

 زندگی بر چند اصل استوار است :

1- کار مرا دیگری انجام نمیدهد ، پس تلاش میکنم.

2- که خدا مرا میبیند، پس حیا میکنم.

3- رزق مرا دیگری نمیخورد، پس آرام شدم.

4- پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم.

 
دو شنبه 8 تير 1394برچسب:, :: 2:42 :: نويسنده : ح صالحی ک

 

غمگین که هستی

ممکنه بلند تر از خوشحالیت بخندی

هر دو خنده س ولی این کجا و آن کجا            شاد باش شادشادی این گلم تقدیمتان

 
دو شنبه 8 تير 1394برچسب:, :: 2:31 :: نويسنده : ح صالحی ک

کدامین چشمه سمی شد که آب از آب میترسدو ذهن ماهیگیر از قلاب، گرفته دامن شب را سکوتی آنچنان مبهم که اشک از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب میترسد

 
دو شنبه 8 تير 1394برچسب:, :: 2:24 :: نويسنده : ح صالحی ک
  • می گویند : شاد بنویس ...نوشته هایت درد دارند!
     
     و من یاد ِ مردی می افتم ،
     
    که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد...
     
    اما با چشمهای ِ خیس ... !!
    برگرد...<br />
<br />
جانم را نیز بگیر و تمامم کن...<br />
<br />
تو که تمام کردن را خوب بلدی!؟.
 
جمعه 5 تير 1394برچسب:, :: 2:24 :: نويسنده : ح صالحی ک

یه سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی!!!
گفتم: تو هم بکن...
چند ماهی گذشت....
سوار ماشین عروس دیدمش...
با خنده اومد طرفمو گفت: دیدی منم تونستم...!!!
خندیدم و رفتم...
بعد یه ماه که تو بیمارستان بستری بودم فهمید سرطان داشتم...!!!
اومد ملاقاتمو و گفت: خیلی بی معرفتی...
چرا اینکارو کردی؟!!!
اشک تو چشام جمع شد...
بهش گفتم: من تو عروسیت خندیدم...
ولی تو توی ختمم گریه نکن...
گاهی دلیل " کم محلی ها ، ن گفتن ها و رها کردن ها شاید چیزی نباشد که تو فکرمیکنی...
گاهی باید رفت تنها برای " عشقت "!!

 
جمعه 5 تير 1394برچسب:, :: 2:20 :: نويسنده : ح صالحی ک
 
جمعه 5 تير 1394برچسب:, :: 2:17 :: نويسنده : ح صالحی ک

 ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﭼﺸـﻢ ﻫﺎﯾـﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸـﺖ ﺑﮕﯿـﺮﻡ . . .

ﺩﯾﺪﻡ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﺳﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ !


عطرهای گران قیمت را بیخیال . . .

آدم باید بوی "اعتماد " بدهد .
 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 3:15 :: نويسنده : ح صالحی ک

آهسته گفت:

خدانگهدارت و در را بست و رفت …

آدمها چه راحت مسئولیت خودشان را به گردن “خدا” مى اندازند…!
 

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 3:6 :: نويسنده : ح صالحی ک
ميگويند شكستنــ ـ ـ ـي رفع ِ بــلاست
اي دل ! تحمل كن !
شايد ... حكمتي است ...

488300_351634601613232_1641450495_n.jpg

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 3:1 :: نويسنده : ح صالحی ک

 

لبخند بزن که لبخندت
اشک دنیا را در می آورد
در مقابل زندگی زانو نزن
بدان ایستادنت...
بدتر از هزار فحش به این دنیاست

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 2:55 :: نويسنده : ح صالحی ک

 

از کویر آمده ام؛

چشمم از خاطره ی ریگ پُر است؛

ابر من باش و دلم را بتکان

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 2:39 :: نويسنده : ح صالحی ک

با همه چیز کنار آمده ام

به جز باور جمله آخَرَت

"چیزی بینمان نبود"

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 2:28 :: نويسنده : ح صالحی ک

 
به اندازه ی من چشمان تو غمگین مانده امو به اندازه ی هربرق نگاهت نگران
تو به اندازه  تنهایی من شادبمان