سوز نیو اشک قلم
مرداب از رود پرسید تو چرا زلالی... رود گفت من گذشتم .. تو نیز بگذر...
درباره وبلاگ


هرکجامحرم شدی چشم از خیانت بازدارکه محرم تا مجرم یک نقطه فاصله دارد

پيوندها
ابزار وبلاگ
خرید لایسنس نود32
آهنگ
سر دنده ال ای دی led
ردیاب مخفی خودرو

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان غزال دشت هات ای وطنم ایران و آدرس babandam.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.










نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 3
بازدید ماه : 3
بازدید کل : 93611
تعداد مطالب : 155
تعداد نظرات : 9
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


نويسندگان
ح صالحی ک

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
جمعه 5 تير 1394برچسب:, :: 2:24 :: نويسنده : ح صالحی ک

یه سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی!!!
گفتم: تو هم بکن...
چند ماهی گذشت....
سوار ماشین عروس دیدمش...
با خنده اومد طرفمو گفت: دیدی منم تونستم...!!!
خندیدم و رفتم...
بعد یه ماه که تو بیمارستان بستری بودم فهمید سرطان داشتم...!!!
اومد ملاقاتمو و گفت: خیلی بی معرفتی...
چرا اینکارو کردی؟!!!
اشک تو چشام جمع شد...
بهش گفتم: من تو عروسیت خندیدم...
ولی تو توی ختمم گریه نکن...
گاهی دلیل " کم محلی ها ، ن گفتن ها و رها کردن ها شاید چیزی نباشد که تو فکرمیکنی...
گاهی باید رفت تنها برای " عشقت "!!

 
جمعه 5 تير 1394برچسب:, :: 2:20 :: نويسنده : ح صالحی ک
 
جمعه 5 تير 1394برچسب:, :: 2:17 :: نويسنده : ح صالحی ک

 ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﭼﺸـﻢ ﻫﺎﯾـﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺸـﺖ ﺑﮕﯿـﺮﻡ . . .

ﺩﯾﺪﻡ ﻃﺎﻗﺖ ﺍﺳﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﻡ !


عطرهای گران قیمت را بیخیال . . .

آدم باید بوی "اعتماد " بدهد .
 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 3:15 :: نويسنده : ح صالحی ک

آهسته گفت:

خدانگهدارت و در را بست و رفت …

آدمها چه راحت مسئولیت خودشان را به گردن “خدا” مى اندازند…!
 

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 3:6 :: نويسنده : ح صالحی ک
ميگويند شكستنــ ـ ـ ـي رفع ِ بــلاست
اي دل ! تحمل كن !
شايد ... حكمتي است ...

488300_351634601613232_1641450495_n.jpg

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 3:1 :: نويسنده : ح صالحی ک

 

لبخند بزن که لبخندت
اشک دنیا را در می آورد
در مقابل زندگی زانو نزن
بدان ایستادنت...
بدتر از هزار فحش به این دنیاست

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 2:55 :: نويسنده : ح صالحی ک

 

از کویر آمده ام؛

چشمم از خاطره ی ریگ پُر است؛

ابر من باش و دلم را بتکان

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 2:39 :: نويسنده : ح صالحی ک

با همه چیز کنار آمده ام

به جز باور جمله آخَرَت

"چیزی بینمان نبود"

 
پنج شنبه 4 تير 1394برچسب:, :: 2:28 :: نويسنده : ح صالحی ک

 
به اندازه ی من چشمان تو غمگین مانده امو به اندازه ی هربرق نگاهت نگران
تو به اندازه  تنهایی من شادبمان

 
یک شنبه 31 خرداد 1394برچسب:, :: 15:14 :: نويسنده : ح صالحی ک
داستان کوتاه و زیبای مرغ عشقفرق عشق و ازدواج...

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی…
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیداکردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین…!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی…
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین…!
و این است فرق عشق و ازدواج …